داستان کوتاه
* افطار *
احمد به سختي گام بر مي داشت. سنگيني زنبيل خرما ، توان راه رفتن را ازاو گرفته بود. با هر زحمتي كه بود؛ زنبيل خرما را كنار خيابان گذاشت و فرياد زد: « خرما ، خرما ، خرماي تازه دارم؛
براي افطار خود خرما بخريد.»
![]()
هر كدام از رهگذران ، نگاهي به او مي انداختند و رد مي شدند. همان جا گوشه ي خيابان نشسته بود كه صداي ماشيني اورا به خود آورد. نگاهي به پشت سرش انداخت. دختر بچّه اي راديد كه دست مادرش را گرفته و به سمت او می آمدند.دختر بچّه به او سلام كرد و گفت :« آقا پسر خرما هايت را چند مي فروشي ؟» احمد جواب داد: كيلويي ۱۰۰۰تومان . آن زن جوان همه ي خرماها را خريد و پولش را به احمد داد. پول ها را گرفت و از آن زن جوان و دخترش تشكّر كرد. دست به آسمان بلند كرد و زمزمه كرد: « خدايا شكرت كه امروز هم توانستم خرما هايم را بفروشم و با پول آن ها براي مادرم و خواهرم افطاري بخرم.» پول ها را در جيب گذاشت و راه خانه رادر پيش گرفت.
![]()
سرِ راه چند قرص نان ، يك كيلو انگور و ماست خريد. چيزي به اذان مغرب نمانده بود؛ قدم هايش را تندتر برداشت،ديگر زنبيل خرما سنگين نبود كه آزارش دهد. نگران بود و دلش مثل سير و سركه مي جوشيد. باخود مي گفت:« بايد عجله كنم تا خوراكي ها را براي افطار به مادر و خواهرم برسانم.» خلاصه! با اين فكر و خيال ها نفهميدچگونه فاصله ي خيابان تا خانه را طي كرد.
سركوچه كه رسيد ، خواهرش مريم را ديد بر سر زنان از خانه بيرون مي دود؛ احمد ، داداش جون به دادم برس،ما مان از دست رفت. هردو سراسيمه به درون خانه رفتند. با صحنه ي عجيبي مواجه شدند. مادر بر روي زمين ولو شده بود و رمقي نداشت. احمد سر مادر را بلند كرد و او را در آغوش گرفت و گفت :« مامان جون ، تو رو به خدا چشمانت را باز كن، با من حرف بزن ، برايت افطاري خريدم؛» يك لحظه چشمانش را باز كرد وبا صدايي گرفته كه از تهِ گلو شنيده مي شد ، گفت:« احمد جان، پسرم ، مواظب خواهرت مريم باش و هيچ وقت او را تنها مگذار.»
سپس به آرامي چشمانش را بست. اين خواهر و برادر بالاي سر مادر نشسته بودند و بر سر و صورت خود مي زدند.
![]()
نویسنده: فاطمه زاهدی
با سلام وعرض ادب خدمت همکاران گروه ادبیات فارسی متوسطه دوره اول شهرستان رودان.